• چهارشنبه ۲۰ دی ماه، ۱۳۹۶ - ۰۸:۲۷
  • دسته بندی : اجتماعی
  • کد خبر : 9610-9290-5
  • منبع خبر : گزارش
  • چاپ

روزهایی که با سرطان گذشت

انگشت‌های ورم‌کرده؛ بدنی که به دلیل مصرف داروها چاق یا به‌سرعت لاغر شده، ساعت‌های طولانی دردی که فقط خودت از آن خبر داری؛ همه این‌ها شکست می‌خورند زمانی که بخواهی در کنار سرطان به زندگی‌ات ادامه دهی و با آن مبارزه کنی.

به گزارش ایسنا منطقه قزوین، اگرچه سرطان سینه بیماری پر سروصدای این روزهاست اما یک روز، کاملاً بی‌سروصدا سراغت می‌آید، یک روز که بدون هیچ دلیلی به ذهنت می‌رسد دنبال نشانه‌های این بیماری سخت در بدنت بگردی.

خیلی از خانم‌ها به امید اینکه خبری از سرطان نیست نشانه‌های این بیماری را در بدنشان جست‌وجو کردند، اما وقتی نشانه‌ها را پیدا کردند؛ رنگ دنیا برایشان عوض شده، آن روز است که در مقابله با این خرچنگ که بر بدنشان سیطره انداخته واکنش مختلفی نشان می‌دهند؛ یا انکار می‌کنند و درمان را عقب می‌اندازند یا قبول می‌کنند و می‌جنگند؛ شاید هم همان روز اول روحیه‌شان را از دست داده و بازنده میدان شوند.

پرداختن به این بیماری و مصاحبه باکسی که با سرطان مبارزه کرده؛ کار آسانی نیست، امروز اِیدین عترتی خانمی که در جنگ با سرطان پیروز شده رو به روی من نشسته، خانم جوانی که موهای کوتاهش چیزی از جذابیت‌های زنانه و نشاط جوانیش کم نکرده است و امید به زندگی در چشمانش موج میزند.

تا پای حرف‌هایش ننشینی، صورت خندانش خبری از روزهای سخت جنگ با سرطان نمی‌دهد و باورت نمی‌شود روزهای سخت را چطور به‌تنهایی پشت سر گذاشته است، می‌گویم اگر بخواهی اسمت را در گزارش نمی‌نویسم اما با اشتیاق می‌گوید که مشکلی با مطرح کردن اسمش ندارد چراکه می‌خواهد تجربیاتش را به کسانی که با این بیماری سخت روز و شب می‌گذرانند منتقل کند تا کمکی برای آن‌ها باشد.

از سرطان که می‌پرسم انگار سراغ دوست دیرینه‌اش را می‌گیرم روز و تاریخ دقیق را یادش هست؛ می‌گوید خرداد سال گذشته بود که با معاینه بدنم، متوجه شدم که چند توده در سینه‌ام هست، رفتم سونوگرافی اما گفتند چیز مهمی نیست و حل می‌شود، بعد از گذشت زمان کوتاهی این نشانه‌ها نه‌تنها رفع نشد بلکه با متورم شدن زیربغلم بیشتر خودش را نشان داد، به یکی از بیمارستاهای شهر رفتم و آزمایش‌های مختلفی دادم؛ آذرماه بود که از بیمارستان تماس گرفتند و گفتند که فردا باید عمل شوی.

روزهای سختی که بعد از عمل در بلاتکلیفی قرار می‌گیری و نمی‌دانی چه شده است، آیا سرطان، این مهمان ناخوانده این بار بدن تو را انتخاب کرده است یا نه؛ ایدین هم 3 هفته بعد از عمل با در دست داشتن جواب پاتولوژی با ناباوری تمام حداقل به سراغ 10 دکتر متخصص می‌رود تا شاید از زبان یکی از آن‌ها بشنود که خبری از سرطان نیست، اما همه بدون تردید شیمی‌درمانی و پرتودرمانی را تجویز می‌کنند.

از حال آن روزهایش می‌پرسم، می‌گوید: آن روزها نمی‌خواستم باور کنم که بیمار هستم و از همه‌کسانی که به من می‌گفتند نگران نباش خوب می‌شوی، ناراحت بودم انگار ناسزا می‌گفتند چون هیچ‌کدام حالم را درک نمی‌کردند و خودم هنوز بیماری را قبول نکرده بودم، اما از وقتی خودم قبول کردم دیگر بیماری پیشرفت نکرد و حالم بهتر شد، شب یلدا برای عمل به بیمارستان رفتم.

حالا اِیدین باید خود را برای شیمی‌درمانی آماده می‌کرد، به قول خودشان باید بلیت سفر به جزیره ناشناخته شیمی‌درمانی را به دست می‌گرفت تا مدتی را در جزیره‌ای تنها با امکاناتی محدود وسط یک اقیانوس بزرگ بگذراند.

اِیدین با یادآوری آن روزها می‌گوید: حالا نوبت به شیمی‌درمانی رسیده بود، این بار باید قید موهایم را می‌زدم، قبل از اینکه خودشان بریزند کوتاهشان کردم؛ درمانی سخت که تا 10 روز بعدازآن نمی‌توانستم حتی آب بخورم و حالم به هم می‌خورد.

روزهای شیمی‌درمانی روزهای سختی است که دردش را نمی‌توان باکسی تقسیم کرد، روزهای شیمی‌درمانی فرصتی است برای دیدن گردش داروها در بدن، گردشی که تغییرات روحی و روانی را برایت به همراه دارد درواقع فرصتی است برای تنها ماندن با خودت.

اِیدین می‌گوید روزهای سختی بود و به علت پایین بودن ایمنی بدنم دوستانم نمی‌توانستند کنارم باشند اما همه آن‌ها برایم کادو می‌فرستادند، افراد سرطانی بیش از هرکسی نیاز به محبت و هدیه دارند چراکه عشق بر هر درد بی‌درمان دوا است.

بالاخره شیمی‌درمانی هم تمام شد، سخت بود ولی گذشت انگار در این مدت قدر چیزهای کوچک را بیشتر می‌دانستم، از اول می‌دانستم که اتفاقی خوبی در راه است و می‌دانستم این‌همه سختی کشیدن بیهوده نیست؛ حالا قدر داشته‌هایم را بیشتر می دانم و خودم را بیشتر دوست دارم.

اما شیمی‌درمانی نیاز به انرژی زیادی دارد و آدم قوی می‌خواهد، آیدین هر جلسه باانرژی فراوان همراه با همسر همیشه همراه خود برای تزریق می‌رفت، اما شیمی درمانی تمام انرژی‌اش را می‌گرفت.

چرا بین بیمار و جامعه فاصله می‌افتد؟

دردهای سرطان به همین‌جا ختم نمی‌شود؛ سر کچل، دست‌های بی‌ناخن، چشم‌های بی‌مژه و ابروهای ریخته، نقص عضو در یک خانم؛ آن‌قدر جلب‌توجه می‌کنند که نمی‌توان راحت و بی‌خیال در خیابان و اتوبوس شهر، ظاهر شد و زندگی کرد.

اینجا است که بین بیمار و جامعه فاصله می‌افتد به بلندای دردی عظیم، نگاه‌های کنجکاو و خیره، سؤال‌ها و واکنش‌های اغراق‌شده و احساس زشت بودن اضافه می‌شود به دردهای زجردهنده سرطان، از رفتارهای آزاردهنده مردم می‌پرسم سؤالاتی که زن جوان قصه ما را ناراحت کرده است.

اِیدین می‌گوید: واقعاً چرا وقتی خانمی را با سر تراشیده می‌بینند همه نگاه می‌کنند و می‌پرسند که «خودت موهاتو از ته زدی؟» چرا کسی نمی‌بیند که ما بیمار هستیم و به خاطر شیمی‌درمانی مجبوریم که موهایمان را کوتاه کنیم.

تحمل این دردها زمانی آسان می‌شود که عشق در جریان باشد

یک ماه بعد از شیمی‌درمانی، پرتودرمانی آغاز می‌شود و 30 جلسه پرتودرمانی گام دیگری از درمان است که سوختگی و خشک شدن پوست را به دنبال دارد اما این گام نهایی را باید گذراند تا به‌سلامتی رسید؛ همه این دردها زمانی آسان می‌شود که عشق در جریان باشد و خانواده‌ات قدم‌به‌قدم همراه تو باشند.

می‌گویم حتماً خانواده در تحمل این دردها خیلی تأثیرگذار هستند، می‌گوید: 6 سال می‌شود که ازدواج کردم، همسرم در این مدت همیشه کنارم بود و همیشه به من انرژی می‌داد، همسرم خیلی همراه بود و وقت‌هایی که نگران بودم می‌گفت: «تو خوب میشی و نگران نباش»، مقابله با این بیماری با داشتن روحیه امکان پذیر است اگر روحیه‌ات را از دست بدهی، داروها هیچ کاری نمی‌کنند.

اِیدین وقتی از همراهی همسرش صحبت می‌کند شوق در چشمانش موج می‌زند، اما چهره‌اش برافروخته می‌شود و می‌گوید: می‌دانی همراهی همسر خیلی مهم است، اما من دوستانی دارم که با ابتلا به این بیماری همسرشان ترکشان کرده و دردی بر دردشان اضافه‌شده است آن‌هم به بهانه نقص عضو! سرطان سینه درمان‌پذیر است، شیمی‌درمانی هم چیز عجیب‌وغریبی نبوده و بهانه‌ای برای از بین رفتن بنیان خانواده نیست.

این خانم جوان از مردم هم گله داشت، مردمی که هوای بیماران سرطانی را ندارند؛ از روزی می‌گفت که سختی‌های شیمی‌درمانی را تحمل کرده و هنگام خارج شدن از بیمارستان دود سیگار مردی حالش را بد کرده بود؛ او می‌گوید: نمی‌دانم چرا مردم وقتی سرما خوردند ماسک نمی‌زنند؛ بیماران سرطانی نباید در معرض سرماخوردگی باشند، حتی دود سیگار هم اذیتمان می‌کند.

شاید فکر کنید که برای مقابله با سرطان باید آدمی قوی باشی، اما اِیدین معتقد است که در بعضی شرایط حق انتخابی جز قوی بودن نداری، سختی‌های این بیماری زیاد است؛ برای مثال خانم‌هایی که لنف زیر بغل را در می‌آورند حتی برای امور زندگی خود مانند نظافت خانه گرفتار مشکل می‌شوند و نمی‌توانند وسایلی مانند جاروبرقی که وزنی بیشتر از یک کیلو دارند را جابه جا کنند.

به گزارش ایسنا، وقتی سرطان پا به زندگی‌ات می‌گذارد فکر می‌کنی که بدشانس‌ترین آدم‌روی کره زمین هستی همه‌چیز مهیاست تا احساس کنی به آخر خط رسیده‌ای، اما آخر خط زمانی است که تسلیم چهره‌ی درمانده‌ی درون آینه شوی، در همین لحظه‌ی مهم و نفس‌گیر است که باید تصمیم بگیری با سرطان بجنگی و به زندگی‌ات ادامه دهی.

گفت‌وگو از آرزو یارکه سلخوری خبرنگار ایسنا منطقه قزوین

انتهای پیام