• پنجشنبه ۲۳ شهریور ماه، ۱۳۹۶ - ۱۰:۲۰
  • دسته بندی : اجتماعی
  • کد خبر : 966-7590-5
  • خبرنگار : 59006
  • منبع خبر : گزارش

پدربزرگم همیشه می‌گوید این بسیجی‌ها لطف خدا هستند

ایسنا منطقه قزوین، یادداشت، آرزو یارکه سلخوری*؛ ساعت 10 صبح بود که مثل همیشه به همراه برادرانم علی‌اکبر و علی‌اصغر برای بازی به کوچه رفتیم، در سراشیبی روستا یک ون سفید را دیدیم که به سمت روستا می‌آمد؛ به علی‌اکبر گفتم که فک کنم بسیجی‌ها آمده‌اند و با خوشحالی به ورودی روستا رفتیم.
 خدا کند که خودشان باشد، همان بسیجی‌هایی که پارسال آمده بودند، خوب یادم است؛ از روزی که آمدند برای ما کلاس‌های مختلفی گذاشتند و قبل از هر چیزی به ما نمازخواندن را یاد دادند، وقتی قرآن می‌خواندیم جایزه‌های زیادی به ما دادند حتی کاردستی هم به ما یاد دادند.
همان‌ها که به من می‌گفتند «فاطمه تو که الان 10 سالت است باید حجابت را حفظ کنی» شاید از همان روز است که دیگر چادر می‌پوشم و بدون چادر بیرون نمی‌آیم.
بابا می‌گوید جهادگران بسیجی‌ بیشتر از دیگران به فکر ما هستند، روستای ما همیشه نیم ساعت در روز و نیم ساعت در شب آب دارد. این دانشجوها خیلی زحمت کشیدند تا لوله‌ها را به خانه‌ها رساندند؛ کاش مسئولین آب آن را تأمین کنند، تا ما هم بتوانیم حداقل 5 ساعت در روز آب داشته باشیم.
مسئولین را تابه‌حال ندیده‌ام نمی‌دانم آن‌ها هم مثل این بسیجی‌ها مهربان هستند یا نه، پدربزرگم می‌گوید درحالی‌که به خاطر سختی مسیر مسئولین به روستای ما نمی‌آیند، این بسیجی‌ها راه‌های سخت را برای رسیدن به ما طی کردند کاش مسئولین مثل بسیجی‌ها بودند.
با خودم فکر می‌کنم شاید مسئولین مثل ما ماشین ندارند که به اینجا نمی‌آیند، آخر ما هم نمی‌توانیم به شهر برویم چون ماشین نداریم، مثل مادربزرگ معصومه که هر شب از درد تا صبح ناله می‌کند و معصومه که 9 سالش هست هرروز با چشمانی اشک‌بار از دردهای مادربزرگش برایمان تعریف می‌کند اما آن‌ها هم ماشین ندارند که به شهر بروند.

مربی نقاشی ما گفته است که دانشجوی بسیجی جهادگر از دانشگاه آزاد قزوین هستند که ما دختران برای آموزش قرآن، نقاشی، ورزش، فرشینه پیش آنها آموزش می‌بینیم و دانشجویان پسر هم برای ساخت‌وساز خانه‌های محروم به اینجا آمده‌اند.
انگار این جهادگران خسته نمی‌شوند خودم یادم است که پارسال از صبح تا شب‌کار می‌کردند، این دانشجوها خیلی دلسوز بودند در روستا برای آن‌هایی که در خانه‌شان حمام نداشتند و از بشکه استفاده می‌کردند، حمام درست کردند، حتی خانه‌های مخروبه را دوباره درست کردند.
گاهی از مادرم می‌پرسیدم که ما برای آن‌ها غذا درست نمی‌کنیم پس آن‌ها چه می‌خورند، مادرم می‌گفت «این‌ها با خودشان غذا آورده‌اند و خودشان غذا می‌خورند، حتی جای خواب مناسبی برایشان تهیه نکردیم، ما خدماتی به این بسیجی‌ها ندادیم و شرمنده‌ایم».
پدربزرگم همیشه می‌گوید این بسیجی‌ها لطف خدا هستند، شب‌ها که ما در خواب بودیم و همه از باغ به خانه می‌آمدند بسیجی‌ها کار می‌کردند و می‌گفتند باید قدر زمان را بدانیم.
آن‌ها پزشک هم با خودشان آورده بودند و به‌صورت رایگان و با وسایل پیشرفته دندان‌های اهالی روستا را درست کردند حتی زمانی که خانم‌های روستا نمی‌توانستند بروند پیش دکتر، دکترها خودشان به خانه‌ها می‌رفتند و به همه سر می‌زدند.
چقدر لحظه‌شماری می‌کردم که دوباره به اینجا بیایند، نقاشی بکشم و کاردستی درست کنم، مدرسه ما تا کلاس نهم است و برای درس خواندن باید برویم «روستای کوگیر» و شبانه‌روزی بخوانیم اما آن‌ها به ما خیلی چیزها یاد می‌دادند، من هم دوست دارم وقتی بزرگ شدم بسیجی شوم و همین‌ها را به بچه‌ها یاد دهم.
غرق در خاطرات بودم که علی‌اکبر و علی‌اصغر به سمت ماشین رفتند من هم به دنبالشان رفتم؛ بسیجی‌ها دوباره آمده بودند تا رویاهای ما طعم واقعیت بگیرد.


انتهای پیام

ارسال خبر به دوستان

* گیرنده(ها):

آدرس ایمیل ها را با علامت کاما از هم جدا نمایید. (حداکثر 3 آدرس پست الکترونیکی گیرنده را وارد نمایید)
متن ارسال:

ارسال نظر

نام و نام خانوادگی:
آدرس سایت شما:
* آدرس پست الکترونیکی:
* متن:
* کد مقابل را وارد نمایید: