• سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ماه، ۱۳۹۸ - ۱۱:۱۷
  • دسته بندی : اجتماعی
  • کد خبر : 982-1890-5
  • خبرنگار : 59006
  • منبع خبر : گزارش

گزارش ایسنا از خانه‌ای در نواب؛

تجربه امن زندگی در «خانه آرزو»

«هر وقت کم آوردی و زندگی برایت سخت بود بیا پیش من» انگار که صدایش در مغزم قفل‌شده و تکرار می‌شد، در یک دوراهی سخت مردد بودم اما درنهایت تصمیمم را گرفتم و مسیرم را عوض کردم، شب از نصفه گذشته بود تا به خود آمدم کنار زنگ خانه بودم.

به گزارش ایسنا منطقه قزوین، امیرعلی در را روی خودش بسته بود و گریه می‌کرد، «مامان اگر خاله آمد بگو این در خراب است؛ اجازه نده ما را ببرند، من دوست دارم پیش شما زندگی کنم، دوست ندارم به بهزیستی بروم»؛ گریه‌هایش امانم را بریده بود، بالاخره راضی‌اش کردم که برود، شرایط آنجا برایش بهتر است و خیال من راحت‌تر.

چندساعتی از بردن امیرعلی گذشته بود و باید دخترم را نیز تحویل بهزیستی می‌دادم اما جدایی از دخترم برایم خیلی سخت بود، امیرعلی هشت ساله با محیط خو گرفته است، اما دخترم تنها چهار سال دارد و نبودنش در کنارم خیلی آزاردهنده است، او هم مثل من بی‌قراری می‌کند؛ به مرکز بهزیستی رفتم و اجازه گرفتم یک‌شب دیگر هم بماند، فردا صبح به‌ناچار دخترم را تحویل دادم.

چند ماهی می‌شد که از کمپ برگشته بودم و همسرم تازه از زندان آزادشده بود اما باید فرزندانم در بهزیستی می‌ماندند تا شرایط زندگی‌مان بهبود پیدا کند، همسرم که ناراحتی من را می‌دید چند باری پیشنهاد داد که دوباره مواد مصرف کنم تا آرام شوم اما قبول نکردم.

بعدازاینکه دخترم را تحویل بهزیستی دادم انگار تمام دنیایم خالی شد، خلأ همه وجودم را گرفته بود، نمی‌توانستم آرام باشم و گریه امانم نمی‌داد، بالاخره نتوانستم مقاومت کنم و ناخودآگاه دیدم که درراه خرید مواد مخدر هستم، سختی‌ها و عذاب‌هایی که کشیدم مثل فیلمی از جلو چشم‌هایم می‌گذشت.

به مقصد رسیدم، ناگهان صدای آزیتا در گوشم پیچیده شد «هر وقت کم آوردی و زندگی برایت سخت بود بیا پیش من» انگار که صدایش در مغزم قفل‌شده بود و تکرار می‌شد، در یک دوراهی سخت مردد بودم اما درنهایت تصمیمم را گرفتم و مسیرم را عوض کردم، شب از نصفه گذشته بود تا به خود آمدم کنار زنگ خانه بودم.

با تردید زنگ را فشار دادم، چنددقیقه‌ای طول کشید؛ نمی‌دانستم که بمانم یا بروم؛ آزیتا در را گشود و با آغوش باز از من استقبال کرد، مهربان‌تر از مادر و خواهرم بود، انگار تنها کسی بود که مرا درک می‌کرد، آغوش امن آزیتا مرا از ناامنی‌های مواد مخدر جدا کرده بود.

وارد خانه شدم، آزیتا تختی را به من نشان داد و گفت: «می‌توانی اینجا استراحت کنی، آنجا هم آشپزخانه است و خودت می‌توانی آشپزی کنی» گرمای خانه دلم را گرم و نگرانی‌هایم را کم کرد تا صبح فکر می‌کردم اگر این خانه نبود چه بلاهایی که بر سرم نمی‌آمد.
یاد روزی افتادم که از کمپ ترک اعتیاد مرخص شده بودم، گفته بودند که باید حتماً به خانه میان راهی، همان «شلتر بانوان» بروی تا برگه ترخیصت را بگیری، اما من که غول مواد مخدر را شکست داده بودم می‌گفتم: نه من هیچ‌وقت به شلتر نمی‌روم و از همین‌جا مرخصم کنید اما قانون این بود که باید به خانه میان راهی بروی و بعد مرخص شوی.

همان روز بود که برای اولین بار به اینجا آمدم «خانه آرزو»؛ به خودم گفتم «خانه آرزو دیگر چیست؟ بعدازاین همه سختی ما را به اینجا می‌کشانند اسمش را هم گذاشته‌اند خانه آرزو»، اما امشب متوجه شدم که این خانه است که نمی‌گذارد آرزوهایمان بر باد رود.

روزی که برای ترخیص از کمپ به اینجا آمدم با آزیتا هم‌صحبت شدم، بعد از کارهای ترخیصم آزیتا به من گفت «هر وقت مشکل داشتی بیا اینجا و سراغ مواد مخدر نرو»، همین جمله زندگی‌ام را عوض کرد و به اینجا آمدم و به وسوسه مواد مخدر «نه» گفتم.

اراده آزیتا همه را تحت تأثیر قرار می‌دهد

 آزیتا خودش هم قبلاً اعتیاد داشت، حالا مسئول شلتر بانوان قزوین است، اما قصه زندگی‌اش با من فرق دارد؛ آزیتا وضع مالی‌اش خوب بوده و تحصیلات عالیه دارد، او کار اداری هم داشته است.

همه‌چیز از سفر مالزی آزیتا رقم خورد، آزیتا و همسرش در این سفر برای اولین بار سیگار و مشروب را امتحان کرده بودند و همین هم شده بود تفریحشان، کم‌کم به سمت تریاک رفته و به‌مرورزمان به مواد صنعتی اعتیاد پیدا کردند، هیچ‌وقت در خانواده‌شان معتاد نداشتند و آزیتا اولین معتاد خانواده بود.

 بیست سال آزیتا و همسرش در کنار هم مواد مصرف می‌کردند، سال‌ها مصرفشان پنهانی بود اما زمانی که اعتیاد صنعتی پیدا کردند برای خرید مواد مجبور شدند وسایل خانه‌شان را بفروشند؛ کم‌کم فامیل متوجه اعتیادشان شد.

یک روز آزیتا و همسرش دستگیر می‌شوند، آزیتا در مدت سه ماهی که در زندان بود به مواد مخدر دسترسی نداشته و همین باعث می‌شود که ترک کند، بعدازآن هم عزمش را جزم می‌کند و برای همیشه اعتیاد را کنار می‌گذارد، حالا هم به‌صورت شبانه‌روزی در شلتر زندگی و به زنان اینجا کمک می‌کند.

همسر آزیتا اما گاهی مواد مصرف می‌کند و آزیتا بااینکه هفت سال از ترکش می‌گذرد به خانه نمی‌رود تا مبادا پایش بلغزد و وسوسه شود، البته اراده آزیتا قوی‌تر از این حرف‌هاست، هر کس هم که چند روزی در شلتر بماند تحت تأثیر اراده او قرار می‌گیرد، آزیتا برای ما عزیزتر از خواهر و مادر است و راه درست را نشانمان می‌دهد.

در راه‌آهن دیدمش و گفتم سرم درد می‌کند او هم یک قرص به من داد...

تا صبح به زندگی خودم و آزیتا فکر می‌کردم، دیگر صبح شده بود از روی تخت بلند شدم، دختر کم سن و سالی که مانتو آبی به تن داشت برایم چای آورد و من را به صبحانه دعوت کرد؛ از دیدن او در این خانه یکه خوردم.

دختر خجالتی و کم‌حرف بود؛ می‌گفت به خاطر مشکلات خانوادگی اینجاست و فقط یک‌بار قرص متادون مصرف کرده، اما آزیتا گفت که تست مورفینش مثبت بوده و خودش هم نمی‌داند چه مصرف کرده است، قصه زندگی‌اش برایم جالب بود اما دختر خجالتی‌تر از این‌ها بود که برایم تعریف کند چه بر سرش آمده است.

صبحانه را که جمع کردیم، شروع کرد به صحبت کردن «یک روز از دست اذیت کردن‌های برادرم کلافه شدم و به خیابان رفتم؛ دوستان ناباب این بلا را سرم آوردند و بدون اینکه بدانم قرصی به من دادند، سردرد داشتم دوست‌پسرم گفت اگر این قرص را بخوری خوب می‌شوی، اما بعدازآن بی‌هوش شدم و ...»

می‌گویم چند سالت هست و چرا به آن پسر اعتماد کردی، سادگی در کلامش موج می‌زند و می‌گوید: « 25 ساله هستم، با آن پسر هم دوست نبودم، در راه‌آهن دیدمش و گفتم سرم درد می‌کند او هم یک قرص به من داد...، بعدش هم پدرم در پارک ملت مرا پیدا کرد و برد کمپ».

کاملاً مشخص است که نمی‌خواهد کسی بداند چه بلایی سرش آمده است، آزیتا که متوجه سردرگمی من می‌شود، می‌گوید: «مادرش اعتیاد دارد و پدرش هم ازدواج دوم داشته، همسر دوم پدرش فرزندانش را قبول نمی‌کند، یک روز مادرش را به کمپ می‌برند و فرزندانش را به بهزیستی می‌دهند، مادرش پس از سم‌زدایی فرزندانش را تحویل می‌گیرد و در خانه‌ای در جنوب شهر زندگی می‌کند، اما مادر دوباره به سمت مصرف مواد مخدر می‌رود».

دخترک می‌گوید: بعدازاینکه مادرم را دوباره به کمپ بردند، من و برادر 11 ساله‌ام در خانه تنها بودیم، برادرم خیلی اذیت می‌کرد؛ من هم از خانه بیرون رفتم و این اتفاق‌ها افتاد، آزیتا می‌گوید: یک ماه ناپدیدشده بود و کسی از او خبر نداشت تا اینکه پدرش او را پیدا می‌کند و به کمپ می‌برد، سه ماه در کمپ از بدنش سم‌زدایی می‌شود؛ حالا او اینجاست و پدرش هم پیگیر کارهایش است.

دختر خودش راضی است و می‌گوید: من معتاد نیستم، آن قرص اولین و آخرین مصرفم بود، اینجا آرامش و امنیت زیادی دارم، می‌خواهم همین‌جا بمانم و دوست ندارم به خانه برگردم.

یک ماه بیرون از خانه؛ می‌توانم تصور کنم چه اتفاق‌هایی برایش افتاده است، زن‌های زیادی را دیدم که معتاد یا بی‌خانمان بودند، همیشه درهای زیادی برای سو استفاده از این افراد وجود دارد، اما «خانه آرزو» تجربه یک زندگی امن را برای زنان بی‌خانمان و بهبودیافته به ارمغان می‌آورد.

 با دیدنش آهی می‌کشم و یاد فرزندان خودم می‌افتم، علی‌رغم اینکه دو فرزندم کوچک هستند، پسر 19 ساله‌ام اگرچه تنها در خانه زندگی می‌کند اما خیالم راحت است، او برای خودش مردی شده و عاقل است، می‌خواهم هر طور شده برایش کاری پیدا کنم تا درگیر اعتیاد و مشکلات دیگر نشود؛ شاید اگر من معتاد نشده بودم او هم‌ الان شرایط بهتری داشت و به دانشگاه می‌رفت.

اولین بار می‌خواستم با مواد مخدر خودم را بکشم

در همین فکرها هستم که خانمی با پارچ آبی در دست، از پله‌های طبقه دوم به پایین می‌آید، از آزیتا می‌پرسم که اینجا که تخت خالی زیاد است چرا این خانم طبقه بالا زندگی می‌کند؟ می‌گوید «اینجا دوطبقه است، طبقه اول میان راهی است که مختص افراد بهبودیافته یا افراد بی‌سرپناه است، اما در طبقه دوم افراد دارای اعتیاد نگهداری می‌شوند، بین این دوطبقه هم ارتباطی نباید باشد تا افراد بهبودیافته در معرض اعتیاد قرار نگیرند.»

زن درحالی‌که شرمساری در چهره‌اش نمایان است، پارچ را به دخترک می‌دهد؛ من هم از فرصت استفاده کردم و داستان زندگی‌اش را پرسیدم، نامش شهربانو است و در سن 20 سالگی برای اولین بار اعتیاد را تجربه کرده است، می‌گوید دیروز تولد 44 سالگی‌ام بود، اولین بار می‌خواستم با مواد مخدر خودم را بکشم.

از برادرش می‌گوید که قوی‌ترین انسان زندگی‌اش بوده و در برابر همه سختی‌های زندگی استوار ایستاده بود اما نتوانست در برابر مواد مخدر بایستد و درنهایت به خاطر مصرف مواد جانش را از دست می‌دهد، شهربانو کنجکاو بود یک‌بار مواد مخدر تجربه کند تا ببیند انسانی که قوی است در برابر مواد چگونه از پای درآمده است، می‌گوید: « یک روز برادرشوهرم که در کار فروش مواد مخدر بود در خصوص ماده مخدر «اشک خدا» برایم تعریف کرد که بو ندارد و از طریق بینی می‌شود آن را کشید و کسی هم متوجه نشود، همان روز یک بسته مواد مخدر در دستشویی خانه‌مان قرار داده بود، من هم از روی کنجکاوی و برای التیام درد نبودن برادرم، مواد را استفاده کردم تا خودکشی کنم اما زنده ماندم و بعدازآن اعتیاد پیدا کردم».

همسر شهربانو فوت کرده و دخترش در بهزیستی است و خبری از او ندارد، به علت بیکاری از کرمانشاه به قزوین آمده، روزها در مزارع کشاورزی کار می‌کرد و شب‌ها در مسافرخانه می‌ماند، درنهایت از طریق باشگاه مثبت با شلتر آشنا می‌شود.

ازاینجا راضی است، روزهایش را با هنر بافتنی می‌گذراند، می‌گوید: اینجا خیلی خوب است، ازلحاظ غذا و چای به ما می‌رسند، اما دلم راضی نیست که این‌همه زحمت می‌دهم چون همیشه خودم کارهایم را انجام می‌دادم و روی پای خودم ایستادم، آهی می‌کشد و ادامه می‌دهد: خیلی از زنان بی‌خانمان در زیر پل‌ها و در باغات قزوین زندگی می‌کنند، زندگی در باغ برای یک زن تنها خیلی سخت است؛ اغلب آن‌ها از «خانه آرزو» و امنیتی که برایمان می‌آورد اطلاعی ندارند.

لبخند حاکی از رضایتش دلم را آرام می‌کند، می‌گوید: اینجا به زنان بی‌خانمان خدمات رایگانی ازجمله غذا، سرپناه و حمام به‌صورت روزانه ارائه می‌دهند، در ماه سه نفر نیز به‌صورت رایگان چکاب پزشکی و روان‌پزشکی می‌شوند؛ اینجا خانه‌ای است که تا به عجز نرسی امنیتش را درک نمی‌کنی، زنان وقتی از کمپ مرخص می‌شوند دوست دارند به زندگی عادی‌شان برگردند.

به آینده امیدوارترم

دیگر ظهر شده است و دو خانم دیگر وارد خانه می‌شوند، آن‌ها هم بی‌خانمان هستند اما با حمایت آزیتا سرکار می‌روند؛ با خودم فکر می‌کنم که چه خوب است که زنان بهبودیافته بعد از ترخیص از کمپ، دوره یک‌هفته‌ای در این خانه بگذرانند تا در مقابل بازگشت مواد مخدر، در حال حاضر تنها نیم ساعت آن‌هم برای ترخیص به خانه میان راهی می‌آیند که کافی نیست و آشنایی لازم پیدا نمی‌کنند.

به تک‌تک خانم‌های حاضر در شلتر نگاه می‌کنم؛ بذر امید و آرزو در چشمانشان موج می‌زنند، حالا که اینجا هستم به آینده امیدوارترم و می‌دانم که باانرژی و انگیزه بیشتری به خانه برمی‌گردم تازندگی‌ام را سروسامان دهم، گام اول هم ترک مواد و برنگشتن به آن است.

گزارش از آرزو یارکه سلخوری خبرنگار ایسنا منطقه قزوین

انتهای پیام

ارسال خبر به دوستان

* گیرنده(ها):

آدرس ایمیل ها را با علامت کاما از هم جدا نمایید. (حداکثر 3 آدرس پست الکترونیکی گیرنده را وارد نمایید)
متن ارسال:

ارسال نظر

نام و نام خانوادگی:
آدرس سایت شما:
* آدرس پست الکترونیکی:
* متن:
* کد مقابل را وارد نمایید: